تبليغاتX
عشق دور
 

دلم گرفته....

دیگه خسته شدم!

هیچ کس منو نمی فهمه.

کسی رو ندارم باهاش درد و دل کنم؟!

چند بار با همسرم دردمو گفتم!

به حرفهام گوش داد...

می گفت درک می کنه! می گفت سعی می کنه کمکم کنه!

ولی همیشه بعد یه مدت اونم بهم سرکوفت زد....

منو درک نمی کنن!

جرات ندارم برم خانوادمو ببینم....

من از خودم اراده ای ندارم!

اسیری یعنی چی؟

مکه کسی که شرایط منو داره با اسیر فرقی میکنه؟

به نظر شما شکنجه فقط شکنجه های ساواکه؟

همه چیز برام غیر قابل تحمله

دلم تنگ شده

در عرض یک سال 3 بار رفتم خونمون! زیاده؟

اون 3 بار هم به خاطر رفتنم هزار مدل حرف و گوشه کنایه شنیدم.!!!

مامان میگه تعطیلات نمی یای؟

می گم نه! نمی گم دلم لک زده برای خونه ...نمی گم می خوام ببینمت...

 نمی گم می ترسم بیام ...

فقط می گم نه!

می گم شما بیاید. می گه به خدا بچه ها امتحان دارن برای ما سخته...

می گم نمی تونم درگیرم...

دروغ می گم!!

می ترسم برم؟!

آرامش نسبی دارم.

خنده های دروغی.

فدات بشم های الکی.

اونا ادای آدمای خوبو در میارن‌. تا وقتی که سرم خم باشه و حرف نزنم!

تا وقتی که نخوام مامانمو ببینم....

به خدا خسته شدم!

هیچ تصمیمی نمیزارن برای زندگیم بگیرم.

چقدر طعنه بزنن و من دم نزنم؟

اوایل می شد برای مهدی درد و دل کرد....

اما حالا اونم یه سر قضیه است...

اونم بلده بهم نیش بزنه...

به کی بگم؟

غریبیمو پیش کی داد بزنم؟

می خوای بگی خودت کردی؟

می خوای بگی بهت گفته بودم؟

از همشون متنفرم.............

چی کار کنم؟

خسته ام...

خسته ی خسته...............

دارم می شکنم!

تورو خدا یکی نجاتم بده

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 0:44  توسط پرنیان  | 

 

این روزا به شدت اوضاع بی ریخته!

از یه طرف حرف و حدیث و گله وشکایتو طعنه ومتلک...

که خوب طبق معمول همه رو من باید رفع و رجوع کنم

از یه طرف بدو بدو برای ردیف کردن کارا خسته شدم به خدا!

از کوچیک تا بزرگ همش به عهده خودمه اگه الان لیست کنم خودم دیوانه می شم

مغزم به طور کل تعطیله!

حافظه کوتاه مدتم مطلقا کار نمی کنه

آخرین شاهکارم جا گذاشتن سوئیچ روی در صندوق عقب بود!

که خوب هیچ کس به روم نیاورد!

تنهائی دنبال کارای آرایشگاه و لباس و ماشین عروس و گل و سفره عقد و تالار و آتلیه و فیلمبردار رفتم!

بازم تنهائی وقتی رفتیم منزل شوهر جان دنبال لباس داماد و چمدون داماد و جهیزیه چیدن و ... رفتم!

باز آخر کار همه طلبکارن!

چرا عروسی شنبه است؟

آخه آقا یکی نیست بگه به تو چه؟!

واسه همه باید توضیح هم بدی

هیچ کس در خونه ما رو نزد ببینه زنده ایم یا نه؟

ولی خودم اعلام می کنم هنوز زنده ام

دلم نمی خواد عروسی ام بدترین شب زندگیم باشه

در همین حد کافیه...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 11:52  توسط پرنیان  | 

 

دیشب اصلا خوابم نمی برد

بازم اون فکرای آزار دهنده اومده بودن توی کله ام

داشتم می ترکیدم از فکرای مختلف و ضد و نقیض!!

بالاخره سرنوشت منم این بوده نه؟

باید باهاش بسازم؟ باید باهاش بجنگم؟

خدایا کمکم کن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:5  توسط پرنیان  | 

 

از میان کسانی

 که برای دعای بارش باران

 به روی تپه ها می رفتند

 تنها کسانی

 ایمان واقعی داشتند

که با خود

 چتر می بردند

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 11:36  توسط پرنیان  | 

 

می دونی دنیای مجازی چی کار میکنه؟

اجازه می ده آدمائی که یه عمر از ترس اطرافیان، پست و مقام، ویا آبروشون چهره واقعیشونو پنهان کنن

توی این دنیا دستشون رو بشه!

مثلا طرف هیچ وقت به خودش اجازه نداده حرف های رکیک از دهنش شنیده بشه!

 اما جائی که چهره اش ، اسمش و مشخصاتشو مخفی می کنه می تونه عقده هاشو خالی کنه!

به نظر من حتی اینترنت باعث می شه آدما روشون باز بشه...

 و هر چی تو دلشون مونده بوده به شخص مورد نظرشون با اسم مستعار بگن

اصلا کی به کیه؟!

 

پیوست: اینا هیچ دلیلی نداشت همینطوری به ذهنم رسید!

خواستم بگم توی دنیای مجازی بهتر می شه شعور و شخصیت آدمارو دید


 

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 15:52  توسط پرنیان  | 

 

خب خیلی شیک برنامه ما بهم خورد!!

قرار شد هفته دیگه بریم! اگه بازم گند نزنه برنامه مون!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 19:17  توسط پرنیان  | 

امروز باید همه کارامو تموم کنم

 فردا بیلیط داریم

 با مامان می ریم که خونه خودمو بچینم

چقدم که من دلم شور می زنه؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 19:13  توسط پرنیان  | 

 

توی وبلاگ من فقط یک زن خوندم که از ترس هاش نوشته بود! به نظرم جالب بود دلم خواست منم

 ترسهامو بنویسم شاید یه روزی دیگه از این چیزا نترسم!

۱-از بچگی همیشه از این می ترسیدم که از توی چاه توالت یه چیزی بیاد بیرون ( وقتی ابتدائی بودم

یه روز همه ی بچه ها جلوی سرویس بهداشتی ها جمع شده بودن مستخدم مدرسه هم توی یکی از

توالت ها بود . بچه ها می گفتن از توی اونجا یه دست خونی اومده بیرون! الان دیگه مطمئنم اون

حرف دری وری بوده ولی ترسش هنوزم باهامه...)

۲- همیشه از این می ترسم که وقتی آخر شب بیدارم و همه خوابیدن و من دارم درس می خونم یهو یه

جن بیاد تو اتاقم یا یه جن شبیه مامانم بیاد منو بترسونه! ( دوره راهنمائی بودم همیشه با بچه

ها راجع به جن و روح و آخرت و از این چیزا حرف می زدیم هر کسی هم می خواست اطلاعاتشو به رخ

بقیه بکشه! یکی گفت یه بار یه دختره آخر شب میبینه مامانش جلوی دره اتاقشه 

نیگا میکنه به جای پا سم داره!)

۳- از شب می ترسم هیچ وقت موقع خواب در اتاقمو نمی بندم ( خیلی کوچیک بودم که مامان و

بابام منو توی یه اتاق دیگه می خوابوندن جدا از خودشون همیشه توی کابوسهام یه حیوون وحشی

می دیدم که توی خواب اومده منو بخوره..!)

۴- از سوسک و جیرجیرک به شدت می ترسم!

 

بجز این آخری که نمی دونم چه دلیلی داره همه ی ترسهام ریشه اش توی کودکی بوده الآن به یقین

مطمئنم که همه ی اونا یه جور توهم کودکانه است ولی نمی تونم نترسم ازشون همه ی ترسهام

هم توی شب اتفاق می افته!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 15:26  توسط پرنیان 

 

صبح یه مدت زیادی توی حیاط بودم توی آفتاب

تمام بازو ها و دستام و گردنم سوخته

 اونقده می سوزه و می خاره!

حالا فکر کن این ریختی بری یه لباس عروس دکلته پرو کنی

باید می دیدی چه شیک شده بودم!

پیوست : کتاب خاک خوب رو دیروز تموم کردم !

 کتاب خاصی بود با همه کتابائی که تا حالا خوندم فرق داشت

ولی بخونید لازمه!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 21:13  توسط پرنیان  | 

 

این هفته قراره وسایلامو ببرم خونمون

وای زود این بدوبدوها تموم بشه!

ولی مزه میده ها! خیلی از کارهامو سعی می کنم خودم انجام بدم

 برام خیلی شیرینه واسه خونه خودم کاری می کنم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 10:38  توسط پرنیان